آزمون زندگی
جمعه 2 خرداد 1399 ساعت 06:00 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست مسئول وبلاگ: همسفر منصوره | ( نظرات )
به نام قدرت مطلق الله

یادم می‌آید تمام ناکامی‌هایم را گردن مسافرم می‌انداختم و تمام زندگی و فرصت‌هایم را صرف ساختن او کرده بودم، ای‌کاش جورِ بازیگوشی‌های او را نمی‌کشیدم، تازه فهمیدم من تا زمانی که خودم شاگرد تنبل هستم، نمی‌توانم به او تقلب برسانم.

امروز داشتم گردگیری می‌کردم به تمیز کردن آیینه رسیدم، همان‌طور که آیینه تمیز می‌شد چهره‌ای که در آن بود نیز واضح‌تر می‌شد. نگاهش کردم او هم همان‌طور به من زل زده بود، وقتی خوب به چشم‌هایش خیره شدم احساس کردم، چیزی را می‌خواهند به من بگویند. نگاهش به موهایم خورد، چقدر تارهای سفیدش زیاد شده بودند، اصلاً دوست نداشتم، عیبی ندارد فقط این را می‌خواهی به من بفهمانی؟ در فرصت مناسب رنگش می‌کنم که سفیدی ان پوشیده شود.

خوب دگر چه؟ دو خط کمرنگ در فاصله دو ابرویم نظرم را جلب می‌کند وای این‌ها کی روی صورتم پیدایشان شده؟ ولی عیبی ندارد خدا را شکر که علم امروز برای این هم راه‌حل دارد، نگران نباش. دوباره به چشم‌ها نگریستم، انگار دارم خودم را گول می‌زنم و می‌خواهم از واقعیت بگریزم، سنم دارد از مرز 40 سالگی می‌گذرد. اشکالی ندارد سن، فقط یک عدد است؛ اما انگار این حرف هم آرامم نمی‌کند، دستمالم را به کناری می‌اندازم و به فکر فرو می‌روم.

احساس عجیبی دارم، احساس کسی که سر جلسه‌ی امتحان است و با صدای مراقب، به‌یک‌باره از جایش می‌پرد. مراقب می‌گوید: زیاد وقت ندارید، ده دقیقه‌ی دیگر برگه‌ها را جمع می‌کنم. وای خدای من، چه جوری در این فاصله‌ی کم به این‌همه سؤال جواب بدهم؟ آیا واقعاً انصاف هست این‌همه سؤال سخت و این وقت کم؟ مراقب می‌گوید اول اینکه وقت زیادی داشتی که بخوانی ولی مثل‌اینکه همه‌ی وقتت را به بطالت و خوش‌گذرانی سپری کردی در ثانی ‌الان خیلی وقت است امتحان شروع‌شده است.

مراقب راست می‌گوید اگر 40 سال را در سال و ماه و روز و ساعت و دقیقه ضرب کنم عدد بزرگی به دست می‌آید، فکر کن، من 40 فصل جورواجور را دیدم تا به اینجا رسیدم، واقعاً فرصت‌هایی که باید صرف آموزش می‌شد را از دست دادم. هرکس به دنیا می‌آید انگار برای یک هدفی آمده و باید کاری را به انتها برساند، به خودم برمی‌گردم، علایقم از درونم فریاد می‌کشند، از دستم شاکی هستند، میل به موسیقی، خوشنویسی، نقاشی که دنبالش رفتم و نیمه‌کاره رهایش کردم، مراقب راست می‌گوید فرصت برای آموختن داشتم و دست‌خالی سر جلسه‌ی امتحان نشسته‌ام.

به مراقب می‌گویم فکر نمی‌کردم، این‌قدر زمان امتحان نزدیک باشد، خنده‌اش می‌گیرد، می‌گوید همه همین‌طور هستند. به برگه‌ام نگاه می‌کنم، بعضی از سؤالات را که سفید رها کرده‌ام، دقیقاً مثل آن زمان‌هایی که ازدست‌داده‌ام. برخی سؤالات را فکر می‌کردم درست نوشته‌ام، اما با گذر زمان دریافتم که توهم دانایی بوده است آن‌ها هم اشتباه هستند، خیلی از مسیرهای زندگی‌ام را بدون تفکر و دانایی طی کرده بودم. برگه را که از زیردستم می‌کشند، چشمم به یکی از سؤالات می‌افتد، آهی از درون می‌کشم، مراقب می‌گوید باز چه شده؟ می‌گویم جواب این‌یکی را می‌دانستم ولی آن را ننوشتم، واقعاً خیلی کارها بود که باید از قوه به فعل درمی‌آوردم.

به مراقب می‌گویم استاد من، بخشنده است او مثل تو سخت‌گیر نیست، او مهربان است. اخم‌های مراقب درهم می‌رود و می‌گوید باز چه بهانه‌ای می‌خواهی بیاوری؟ تو که به‌اندازه‌ی کافی فرصت داشتی، می‌گویم بغل‌دستیم، می‌گوید یعنی چه؟ تو باید سرت در برگه‌ی خودت می‌بود به بغل‌دستی‌ات چه‌کار داشتی؟ آخر این ‌کی بود که سر جلسه امتحان کنار من نشاندی؟ گفت چرا مگر چه عیبی داشت؟ گفتم نه‌تنها به من کمک نکرد بلکه هیچ‌چیز هم از درس و امتحان بلد نبود، من هم سعی کردم تا به او تقلب برسانم. مراقب خنده‌اش گرفته بود، تو در امتحان خودت مانده‌ای چطور می‌خواستی به او تقلب برسانی؟

راست می‌گوید یادم می‌آید تمام ناکامی‌هایم را گردن مسافرم می‌انداختم و تمام زندگی و فرصت‌هایم را صرف ساختن او کرده بودم، ای‌کاش جورِ بازیگوشی‌های بغل‌دستیم را نمی‌کشیدم، تازه فهمیدم من تا زمانی که خودم شاگرد تنبل هستم، نمی‌توانم به او تقلب برسانم. وای خدا این امتحان جز آه و حسرت برایم چیزی نداشت. حسرت کارهای ناتمام، حسرت لذت نبردن از زندگی، پشیمانی از سربه‌هوایی و دل‌مشغولی‌هایی که مرا از تو دور می‌کرد و ...

مراقب دوباره می‌آید، چرا حالا زانوی غم بغل گرفته‌ای؟ حالا مگر دنیا به آخر رسیده است؟ نور امیدی دردلم روشن می‌شود. می‌گویم یعنی هنوز فرصت دارم؟ چراکه نه؟ آخر، امتحاناتم را خیلی خراب کرده‌ام، داشتم ناامید می‌شدم. گفت مگر تو به استادت ایمان نداری؟ پس چرا ناامیدی؟ شاگرد است و آزمون‌وخطا، مهم این است که از اشتباهاتت درس بگیری، کلاس‌هایت را پله‌پله طی کنی تا برسی به آنجایی که دیگر برگه‌ات را بدون غلط تحویل دهی و آماده شوی برای امتحان بعدی، چراکه پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگری است.

نویسنده: کمک راهنما خانم سمیه لژیون ششم

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته،

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
همسفر الهام لژیون سوم یکشنبه 4 خرداد 1399 05:25 ب.ظ
خانم سمیه عزیز چقدر زیبا بیان کردید واقعا لذت بردم حال دل خیلی از ماست خسته نباشید خدا قوت
مسافرجمشیدلژیون ۱۲ یکشنبه 4 خرداد 1399 01:20 ق.ظ
باسلام ضمن عرض دورود وسپاس وخداقوت وخسته نباشید خدمت همسفر راهنماسرکار خانم سمیه وبا آرزوی توفیق روز افزون برای ایشان را دارم مرید تشکر
همسفر فاطمه لژیون چهارم شنبه 3 خرداد 1399 02:19 ق.ظ
همسفر عزیز دلنوشته بسیار زیبایی بود لذت بردم.
همسفرمنصوره جمعه 2 خرداد 1399 05:20 ب.ظ
بسیارعالی خانم سمیه عزیز
همسفرمریم لژیون ۷ جمعه 2 خرداد 1399 03:36 ب.ظ
بسیاربسیارعالی
خداقوت
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic